یه چیزی گم کردم که نمیدونم چیه و نمیدونم سراغشو از کجا و از کی بگیرم,اصلا نمیدونم که از کی گم شده. رسمه که این جور مواقع اول از ادمایی که فکر میکنن شاید خبری,ردی از گم کرده داشته باشن میپرسن, قدم بعدی اینه که بسته به اینکه چی رو گم کردن سراغشو از بیمارستان و پزشکی قانونی و پلیس و اعلام عمومی از طریق روزنامه و رسانه میگیرن. این مطلبو مینویسم شاید حلقه دوستان بتونن کمکن کنن.دنبال بهونه ها میگردم, بهونه هایی که هر چند شب یک بار باعث میشدن یه حلقه از دوستان دور هم جمع بشن. از جلسه کتاب خونی گرفته که توش همه اتفاقی می افتاد جز تحلیل کتاب تا...........بهونه هایی که هر کسی یه نوعشو داشت ولی نتیجش یه قرار بود که کم کم همه بودن و نمیفهمیدیم که کی زمان از نیمه شب میگذشت, بهونه هایی که انگار همه میدونستیم فقط بهانه ست برای کنار هم بودن.از حرف زدن و سینما وسفره خونه و مسافرت رفتن تا دیدن یه فیلم تکراری با هزار مشقت(کافه ستاره).بهونه هایی که دلم میخواست بودن .نمیدونم چرا جدیدا کسی بهونه نمیگیره ,انگار گرفتار همه یا هیچ شدیم,انگار حواسمون نیست که تو همهمه ها یه چیزی روگم کردیم.گاهی دلم برای خودمون تنگ میشه.دلم برای مهربونی های(ج),دل جویی های(ح),ساکتی و در عین حال پر صدا بودن(پ),خنده و شوخی های (م),تنبلی های شیرین(ض) و حرف های جدی (ا) تنگ شده.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:40  توسط سپیده
|
انگار توی این روزها شنیدن خبرهای ناراحت کننده جز جدایی ناپذیر زندگی هامون شده. بعد از شنیدن مرگ نداها و سهراب ها که حالا به جای زندگی توی شهرشون فقط اسمشون رو,اونم نه از رسانه های شهرشون میشنویم,حالا دیدن لیست 168 نفری هواپیمای ارمنستان که این دفعه به جای خیابان های تهران و زندان های این شهر بی درو پیکر توی بیابون های قزوین اتفاق افتاده یه بار دیگه دلامونو میلرزونه.فکر میکنم خیلی سخت نباشه که بتونیم احساس کنیم چقدر ادم دل گرفته توی این دیار هستند که نمیدونن دادشون رو کجا ببرن.توی این روزای گرم دلاشون بدجوری ابریه.حالا از خدا میخوام به همه ی خانواده های این عزیزان که حالا به خاطر یه حس مشترک میتونیم یه ذره حالشونو بفهمیم یه عالمه صبرو صبرو صبرو صبر بده..............
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:51  توسط سپیده
|
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی.....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط سپیده
|
همه ی ما در طول روز به طور معمول 5تا8 ساعت میخوابیم و حتما خواب هایی هم میبینیم.اگر کمی فکر کنیم جمله هایی که در مورد خواب هامون میگیم یا میشنویم برای مثال این جمله ها هستند:خیر باشه,برات یه خواب خوب دیدم,حتما شام زیاد خوردی,چه ساعتی بوده؟,اول شب بوده یا دم صبح؟,صدقه بده,توی خوابت گریه هم کردی؟,خون هم بود؟,عمرش زیاد میشه,خواب زن چپه یا هزاران جمله ای که تو ذهن هر کدوم از ما میتونه بیاد.
از دیدگاه روان درمانی تحلیلی و پیروان مکتب فروید خواب پدیده ای نیست که فقط مربوط به فرد یا افراد یا اتفاقاتی باشه که در خارج از وجود انسان ها باشد بلکه بخش اعظم خواب ها به خود انسان و ناخوداگاه وی مربوطند که چون در زندگی عادی و روزمره مجال بروز نمیابند و در سطح خوداگاه قرار ندارند در خواب ظاهر میشوند.
فروید اعتقاد دارد که تقریبا تمام خواب ها پر شده از ارزوهای ما هستند.ممکنه فکر کنیم که مثلا من هیچ وقت ارزو نداشته ام که فلانی بمیره و کلی هم بعد از خواب گریه کردم یا اینکه بگیم مگه میشه من دلم بخواد همسرم به من خیانت کنه؟ دلیل این که ما خیلی از خواب هامونو از این دیدگاه نمیتونیم بپذیریم,اینه که این امیال در وجود ما به شدت ناخوداگاه هستند و به صورت عمیق,پیچیده و ریشه داری از موضوعات و امیال سرکوب شده ی دوران کودکی ما می ایند.
در روان درمانی تحلیلی (روان کاوی)رویا های ما پلی به سوی ناخوداگاه ما هستند و درمان گر را به کشف دلالیل ناخوداگاه رفتار و احساسات هدایت میکنند.به طور کلی هر رفتار و احساس ما شامل دو قسمت است :1.بخش خوداگاه که شامل دلایل و احساساتی است که در رابطه با یک رفتار داریم,از ان اگاهیم و میتونیم درمورد این قسمت حرف بزنیم.2.بخش ناخوداگاه که به هیچ عنوان از ان اگاهی نداریم و حتی ممکنه اگر از سوی یک روان کاو در جلسات درمان به ما گفته شود راجع به پذیرش موضوع مقاومت داشته باشیم.چون به طور معمول قسمت ناخوداگاه اعمال و احساسات ما دردناک و دور از ذهن هستند و دلیل این که از خود اگاه به ناخوداگاه رانده شده اند همین دردناک بودن انهاست.
اگر علاقه مندید میتونید کتاب تعبیر خواب زیگموند فروید,ترجمه ی شیوا رویگریان رو بخونید تا کلی هیجان زده شید.
خوابای خوب ببینید!!!!!!!!سبزه سبز
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:46  توسط سپیده
|
اخیرا یه موضوعی توجه منو به خودش جلب می کنه.این که چقدر احساس ادما در مقابل یک موضوع واحد با هم متفاوته. امروز جمله ای رو از کریستوفر مارلو می خوندم به نظرم جالب اومد جمله رو برای همکارام خوندم ونتیجه اش ایجاد یه بحث یه ساعته بود.دوست دارم نظرات شمارو راجع به این جمله رو بدونم.
جمله اینه:
من را کم دوست داشته باش ولی طولانی.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط سپیده
|
برداشت اول:
- سلام اکبر اقا.
- سلام خانم.بویروز,بویروز
- خوبی اکبر اقا؟
- شکر,شکر
برداشت دوم:
- اکبر اقا چقدر این زمین های بخشو میشوری؟اون دنیا ازت شاکی میشن.
- خانم یه لقمه نونی که از اینجا میبرم باید حلال باشه یا نه؟
- خسته شدی به خدا.
- عادت دارم بیست ساله کارم اینه.
برداشت سوم:
- اکبر اقا گریه کردی؟
- آره خانم,زنم مریضه.
- مشکلش چیه؟
- میگن توی ریه اش غده داره.
- الان کجاست؟
- بیمارستان,اگه بشه میخوام ببرمش مشهد.چند ساله ارزو داره,شاید خوب شد.
- اخه دکترا چی میگن؟
- میگن چاره نداره.مسکن دادن.خانم زنم توی خونه ها کار میکرد,با وایتکس و جوهر نمک زیاد کار میکرد.خانم میشه به خاطر اینا باشه؟
- نمی دونم.
برداشت چهارم:
- اکبر اقا خانمت چطوره؟
- خوب نیست, ولی......
- ولی چی؟
- ولی دخترم حالش بدتره.اخه خیلی به مادرش وابسته ست.البته درست نمیدونه چه خبره.
- یعنی چی؟نمیدونه؟
-اخه دخترم عقب افتاده ی ذهنیه,بیست و هفت ساله از مادرش جدا نشده, پسرها هم که....
- که چی؟بگو اکبر اقا.
- یکیشون مریضی اعصاب داره.دست خودش نیست,دختره رو کتک میزنه.
- وای.....
- اون یکی ام معتاد شده.از این چیزایی که بهش میگن شیشه, میکشه.مادرش که بیمارستان بود النگوی مادرشو فروخته .
برداشت پنجم:
- چطوری اکبر اقا؟
- شکر,شکر
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:0  توسط سپیده
|